روانکاوی انتقادی-کارن هورنای-درس یکم

روانکاوی انتقادی-کارن هورنای

درس های روانکاوی انتقادی، نگاهی اجمالی اما ریشه ای به موضوع روانکاوی و  مخصوصا روانکاوی فرویدی است چرا که به نظر ما تا زمانی که ریشه ها و جوهره یک موضوع از هر نویسنده و یا دانشمندی انکشاف پیدا نکند نمی تواند دریافت درستی از آن متون را برای خواننده انعکاس دهد.این دوره از دروس برای آشنایی بیشتر خواننده ها  با متون روانکاوی انتقادی است تا بتوانند بست و دریافت های خود را در این مجمل بیابند و گسترش دهند. ضمنا این مجموعه از دروس تنها جمع آوری است و نویسنده هیچ دخل و تصرفی را در آن اعمال نکرده است.

 کارن هورنای و اریک فروم دو روانکاو اصلاح طلب فرویدی اند (یا به قولی ارتدکس) که از فرویدیسم بهره بسزایی بردند و نظریه و کردار جدیدی را در روانکاوی بوجود آوردند. کارن هورنای در ۱۸۸۵ در آلمان زاده شد و در سال ۱۹۳۲ به بعد در نیویورک زندگی و به روانکاوی پرداخت.در ابتدا یک کاوشگر فرویدی بود و در آمریکا عضو انجمن روانکاوی آمریکا و نیویورک شد.او در کتاب “شخصیت عصبی زمانه ما” در عین بهره مندی از آراء فروید به انتقاد از فروید پرداخت و آن چیزی که بیشترین نظریه هورنای برای جدایی او از فروید را موجب می شد مسائلی در ساحت فرهنگی بود.تفاوت های محیطی که او در اروپا و نسبت آن با آمریکا با آن مواجه شده بود-این امر توجه او را به نقش عوامل محیطی جلب کردکه نقطه مقابل تعین بخشی غریزی ذاتی مورد تاکید فرویدیسم بود.انتقاد دوم هورنای در پذیرش این نظریه ی فروید درباره موضوع زنانگی در خصوص برتری مردان از این منظر که زن بودن یعنی داشتن رشک به آلت مرد و رهایی از عقده اختگی به این صورت باعث شد که هورنای طرح کلی انتقادش را عامل  فرهنگی شکل گیری عقده اختگی بداند نه ذات گرایی این امر.

در جای دوم در همسو بودن عامل فرهنگی هورنای مسئله ی تمدن را به پیش می کشد و می نویسد: وقتی به آمریکا آمدم متوجه شدم که نوروزهای افراد با آن چیزی که در کشورهای اروپایی مشاهده کرده بودم بسیارمتفاوت است و تنها تفاوت در تمدن می تواند این اختلاف را توضیح دهد.پس برای هورنای نوروزها توسط عوامل فرهنگی به بار می آیند. هورنای دریافت که بیماران مسائلی را که مطرح می کنند در روانکاوی فرویدی بصورت از پیش تعیین شده و بدون راه حل وا مانده اند و
با پرسش هایی مانند اینکه مثلا چرا تکانه های دگرآزارانه با لیبیدوی مقعدی به هم مربوطند و چرا آن همه گرایشهای جنسی باید بعنوان تجلی گاه هم جنس دوستی تلقی شوند. هورنای گفتمان روانکاوی را به بعد زنانه می کشاند اینکه مادرانگی مستبد و مادرانگی از خود گذشته سرنوشت روانی فرد در زندگی بعدی یعنی در دوران بلوغ مهمترین تاثیر خود را اعمال خواهد کرد.
هورنای، فروید را بخاطر این باور که وی تمامی هنجارها، رفتار و تلقی ها و احساسات را در همه جا، صرفنظر از “فرهنگ، تاریخ ، طبقه و جنس بطور زیست شناختی در طبیعت انسان فطری می داند متهم می کند که گویا فروید زیست شناسی دروغین را برای طرح ریزی نظریات و مشاهداتش در اختیار می گیرد.
حین مطلق نگری فروید در نگرش به بعد زنانه که گویا به ناگزیر هر دختری را رشک بردن به مردانگی به خاطر داشتن آلت مردانه سوق می‌دهد و آرزوی او را به داشتن آلت مردانه به آرزوی داشتن یک مرد به عنوان دارنده یک آلت تبدیل می‌کند باعث می شود هورنای اظهار دارد که اگر بتوانیم به شرایط فرهنگی نوروزها پی ببریم شرایط زیست شناختی و کالبد شناختی که فروید آنها را ریشه نوروزها می‌شمارد به پس زمینه ی صحنه واپس می نشینند.

کارن هورنای در کتاب بعدی یعنی روشهای نو در روانکاوی مستقیماً او را متوجه رد گزاره‌های غریزی فروید می‌کشاند مخصوصاً بحث اش درباره نظریه فروید درمورد لیبیدو، عقده ادیپ و نقش از تعیین شده کودکی. هورنای خاطرنشان می‌کند که نظریه ی لیبیدو شامل دو اصل بنیادین است که یکی پان سکشوالیسم اصل نظریه فرویدی است که مفهوم جنسیت را تا در برگرفتن همه احساسهای جسمانی دارای طبیعت لذت جویانه و تلاش به سمت آن بسط می دهد. هورنای سه مورد از انتقادات خود را چنین بر می شمرد: ابراز خرسندی یک شیر خواره پس از آنکه به وی شیر داده شد مشابه با تجلی خرسندی شخص از مجامعت است.
دوم اینکه فروید به تعدادی عوامل اشاره می کند که می توانند تهییج جنسی را بر انگیزند یا می توانند شرطی برای ارضا باشند مانند فانتزی، چشم چرانی، سادیسم. هورنای می گوید:ولی وی ثابت نکرده است که این عوامل، خود جنسی هستند”از این واقعیت که برخی تیپ ها ارضای جنسی را از مشاهده افعال سادیستیک بدست می آورند نتیجه نمی شود که سادیسم جزء جدایی ناپذیر محرک جنسی بطور کلی است”.
سوم ؛فروید بعنوان نوع سوم دلیل برای پان سکشوالیسم خاطر نشان می کند که گاهی خواهش های جنسی که غیر جنسی اند می تواند جانشین عوامل جنسی شوند مثلا پرخوری بعنوان جانشینی برای مقاربت جنسی است- در اصل جانشینی یک عمل یا رفتار لذت جویانه به جای دیگری دلیل بر آن نیست که دومی مانند اولی است. مثلا میمونی که نتواند موز بدست آورد و در تاب خوردن جانشینی برای آن بجوید این دلیل قانع کننده ای بر آن نیست که تاب خوردن جزیی از محرک های غذا خوردن یا لذتی که از غذا خوردن بدست می آید باشد.
هورنای به پشتیبانی فروید از تصورات وی از پان سکشوالیسم که در نظریه ی لیبیدو آورده است، مفهوم لیبیدوی فرویدی را رد می کند.

با توجه به تمام ملاحظات ذکر شده هورنای نظریه ی لیبیدو فروید را رد می کند و می افزاید آنچه بعنوان دلایل پیشنهاد می شود قیاس ها و تعمیم های نامسلم است و اعتبار داده ای مربوط به مناطق لذت انگیز کاملا محل تردید است.
از این منظر که نظریه ی لیبیدو، باعث می شود فروید به تمام احساسات لذت بخش از نگاه جنسی به مباحث بنگرد – از آن مهم تر اینکه فروید تمام خصلت های منشی، ویژگی ها و سیماهای شخصیتی را با کار بست مفهوم جنسیتی مفهوم پردازی می کند و راههای زیادی را بر میشمرد تا لیبیدوی جنسی منش و ویژگی ها را از جمله توسط محرک های جنسی که از هدف جنسی خود باز مانده اند را توسط والایش صورت بندی کند.
بنابراین برای فروید هر نوع کوششی درراستای قدرت خودنمایی، جلوه ای است که از هدف خود باز مانده و بعنوان محرک های سادیستیک و هر نوع محبتی تمایلات جنسی تفسیر می شود.
در حالت دوم؛ هر نوع خضوع می تواند تمایل به هم جنس خواهی بالفعل یا نهفته تلقی گردد از سویی اصطلاح تعالی مثلا لذت از نقاشی- و در نقطه ی عکس آن، خِساست-شکلی از لذت مقعدی جنسی باز دارنده-و باز دارنده گی های جنسی است.برای یک نظریه پرداز غریزه وسوسه انگیز است که وقتی کشف می کند تظاهرات طبیعی “مانند اسفنکتر مقعدی تنگ”با عوامل روانی مثل خساست-چشم تنگی و از این قبیل چیزها همراهند، مورد اول را به غیر تظاهرات طبیعی و بدنی یا فیزیکی را بعنوان مبنای غریزی و دومی را خصوصیات روانی برشمارد. گویا جایگاه علت و معلولی چنین است که ابتدا فرایند اولی طی  فرایند دومی یعنی معلول را می آفریند و مسئله ی علت و معلول نمی تواند به درستی نظریه پردازی شود.
اما می توان جایگاه این تمثیل را عوض کرد، امروزه ما باور داریم که اشک ریختن یک تظاهر فیزیکی اندوه است و نه اندوه یک نتیجه ی عاطفی اشک ریختن.بنابراین هورنای جدال بنیادین نظریه ی لیبیدوی فروید که گویا جنسیت قدرت آن دارد تا منش انسان را تعیین کند را زیر سوال می برد.
هورنای نظریه ی لیبیدوی فروید را دلبخواهی-خام دستانه -توهمی و خطری واقعی می داند. این نظریه ها نیاز های ابتدایی انسان را نه تنها زیست شناختی می داند و نظریه های بین فرد یا خود و محیط را تحریف می کند، بدین معنا که در تحلیل نهایی، “خود”را مطلقا قاطع و محیط را صرفا وسیله ای برای خرسندی یا ناکامی غریزی می شمارند. اینها عوامل فرهنگی را در نتیجه تاکید یکجانبه بر غرایز کم بها نشان می دهند.
اما رد نظریه ی لیبیدو مستلزم انتقادی آشکار از عقده ی ادیپ بعنوان یکی از مهمترین فراورده های این نظریه هست.منظومه ی اودیپی فروید به عنوان جاذبه ی جنسی زیست شناختی تعیین شده نسبت به والد غیر هم جنس و حسادت همزمان به هم جنس تعریف می شود. فروید در اکثر قریب به اتفاق کسانی که هیچ اثری از عقده ی ادیپ نمی توانست در آنها بیابد و زمانی که وابستگی عاطفی نسبت به والد هم جنس وجود داشت، سعی داشت دو فرض دیگری را برشمارد:
در فرض اول؛ که عقده ی ادیپ مشهود نبود فروید فرض را بر آن داشت که در این افراد عقده به نحو موفقیت آمیزی واپس زده شده است. در فرض دوم؛ که پیوند بین مادر و دختر-پدر و پسر، به درستی وجود داشت باعث شد فروید مفهوم دیگری را بسط دهد که به موجب آن عقده ی ادیپ همجنس دوستانه-معکوس شده-به لحاظ اهمیت با عقده ی ادیپ غیر همجنس دوستانه-بهنجار شده-برابر است.
عام بودن نظریه ی اودیپ محصول باور زیست شناختی است چرا که پیشتر نیز در نظریه ی همه جایی بودن لیبیدو این امر را فروید به ثبوت رسانده بود.پس به نظر هورنای، عقده ی ادیپنمی تواند طبیعتی زیست شناختی داشته باشد.” فروید ناگزیر بود که از نظریه عام عقده ادیپ دفاع کند اما در بحث‌های روانکاوی و در نتایجی برای کاوش عملی و درمانی- در خصوص پرورش و آموزش کودکی- اصل؛ نقش تعیین کننده کودکی است و این اصل دربرگیرنده دو محوریت است.

اول؛ بی‌زمانی بودن ناخودآگاه:”یعنی ناخودآگاه بی‌زمان است” و

دوم؛ اصل اجبار به تکرار: البته این دو اصل به هم ربط دارند.

این اصل نشان می‌دهد که تنها گذشته ی فرد،  زمان اکنون بزرگسالی را تعیین می‌کند و زمان حال چیزی جز گذشته نیست- و زمان حال عمدتاً تکرار گذشته کودکی است.اصل بی‌زمانی ناخودآگاه فروید نشان می‌دهد که تمام ترس‌ها- اشتیاق و تمام تجربه‌های واپس زده کودکی همچنان به صورت بی تاثیر  و بی تغییر تا دوران انسان بالغ باقی می‌مانند  و تمام این‌ها می‌توانند با سرشار از انرژی روحی و کیفیاتشان که زمانی واپس زده شده بودند حیات انسان بالغ را تعین ببخشند. مثلاً تمایلات کودک نسبت به مادر و رشک نسبت به پدر که واپس شده است،  این تمایلات مهر و کین  با شدتی تغییر نیافته- و جدا نشده تا دوران بلوغ می‌توانند به شکل‌های گوناگون در رابطه با جانشین‌های والد  خود را منعکس کنند-این را فروید “تثبیت می‌خواند. تثبیت متضمن  تمام دوران تکامل لیبیدو است که چون واپس رانده شده است همچنان به شکل پیشین اش در ناخودآگاه فردِ بالغ می‌ماند و به رغم رشد در سایر جنبه‌ها اما آرزوهای جنسی شخص روی یک تلاش ناخودآگاه واپس رانده شده ماقبل تناسلی-دهانی-مقعدی و سادیستیک متمرکز می‌شود.
زمانی که اجبار به تکرار به مفهوم بی‌زمانی ناخودآگاه افزوده می‌شود نقش تعین بخشی کودک حضور پیدا می‌کند. مفهوم اجبار به تکرار از نظر هورنای بدان معناست که زندگی روانی نه با اصل لذت بلکه با اصل بنیادی‌تر یعنی تمایل غرایز به تکرار تجربه‌ها یا واکنش‌ها که قبلاً تشکیل شده‌اند، نظام می‌یابند.
فروید اگرچه تمایل کودکان به تکرار تجربه‌های دردناک در رویا و بالاخره پدیده انتقال در ضمن روانکاوی را یادآور می شود به این ترتیب که بیمار تجربه رنج آلود گذشته را تکرار و آن را به شخص روانکاو منتقل می کند اما هورنای این ادعای فروید را به دلیل بی‌زمانی بودن ناخودآگاه و بدون توسل جستن به فرضهای غریزی رد می‌کند و می‌گوید که ما آنها را بدون آنکه ناگزیر باشیم بعنوان اجبار به تکرار اسرارآمیزی بپذیریم، آنها را می فهمیم. برای هورنای درک تکرار برای اکنون که نشئت گرفته از کودکی است باید آسان باشد-یافتن دوران روانی کودکی نمی‌تواند چنان دشوار و پیچیده باشد که گویا به نظر فروید تا زمانی که دوران کودکی روشن نشده است، درمان نیز صورت نخواهد گرفت.

هورنای چنین تکنیک درمانی را یعنی از نهانخانه درآوردن  خاطرات کودکی-اجبار به تکرار و دیگر نظریات غریزی فروید را مورد انتقاد قرار می دهد.

 

1403-07-24

رامین قلی وند

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا