
آیا روانکاوی فرویدی «علیمعلولی» است
1.در روانکاوی هر چیز یا نشانه ای که ظاهر میشود، همیشه چیزی پشتسر دارد. نشانه، رفتار یا حتی یک جمله، “معلولی است” از “علتی” که لزوما آگاهانه یا در زمان حال نیست بلکه از گذشته می آید.مثلا تروما را در نظر بگیرید: «فرد محکوم است به تکرار چیزى که قادر نیست به یاد آورد اما ترس وجود دارد، وجود ترس از گذشته می آید نه از اکنون.» فروید علت روانرنجوری را در «سرکوب میل» میداند و علت رویاها را در «تمایلات سرکوبشده» جستجو میکند.
ما سه نوع علت و معلول داریم. علیت مکانیکی (نیوتنی) ـ مثلا افتادن سیب نیوتنی بر اثر نیروی جاذبه امری خطی است و علت و معلول در کنار هم وجود دارند – در علیت دکارتی، علیت متافیزیکی است، و کل هستی وجود خود را مدیون علتی نهایی یعنی خداوند است. اما در علّیت روانی و فرویدی، ممکن است یک صحنه، بو یا صدایی خاص، اضطراب یا حتی حالتی از سرمستی و خوشی عمیقی را برانگیزد؛ چون به احساسی سرکوبشده، کامیاب گشته، یا تجربهای فراموش شده گره خورده باشد.پس در علیت روانی، مانند تروما یا کابوس؛ گذر زمان وجود دارد. در روانکاوی اصل علیتِ روانی نه یک فرض ساده، بلکه سنگبنای فهم ما از ساختار روان انسان است. هر نشانه، هر رویا و هر اختلال روانی و روانتنی، برآمده از زنجیرهای علّی است؛ نه علّیت مکانیکی و متافیزیکی، بلکه علّیتی روانی (عاطفی، تاریخی و تجسمیافته در بدن) .البته وقتی بدن می گوییم یعنی داریم به سه ساحت (ذهن، جسم فیزیکی و احساسات) اشاره می کنیم. از این منظر، علیت با ساختارگرایی زبانی که معنا را در بازی دالها و جایگاه سوژه در نظم نمادین جستوجو میکند، فاصله میگیرد و به ساحت علیتِ پیشازبانی یعنی احساسات نیز بازمیگردد. احساسات در روانکاوی فرویدی، نه فقط بستر بروز روان رنجوری ها، بلکه خاستگاه بنیادین سرکوب است یعنی اولین سرکوب از احساسات شروع می شود. فروید به ما نشان میدهد که چگونه یک احساسِ ناکاممانده که امکان ابراز نداشته است – میتواند به نشانهای زبانی تبدیل شود. باید در نظر داشته باشیم چیزی یا هر احساسی که در ما سرکوب می شود در قسمتی از بدن ما انباشته شده، مسدود شده و در ادامه “ذهن” یا قسمتی از “جسم” ما را درگیر می کند.فروید از واژهٔ «تثبیت» (fixation) برای توصیف حالتی استفاده میکند که در آن، لیبیدو-بعنوان نیرویی شهوی و جنسی-در بدن کودک مسیر رشدی خود را دنبال میکند و در مراحل مختلف رشد، به نواحی خاصی از بدن متمرکز میشود. اگر این جریان به علتی متوقف شود و لیبیدو در یکی از این نواحی «تثبیت» گردد، ممکن است منشأ اختلالات روانی گردد. برای مثال، دو نوع نابسامانی روحی—شهوتمقعدی (anal eroticism) و شهوتدهانی (oral)—از توقف لیبیدو در ناحیهٔ مقعد (anus) یا دهان (os) پدید میآیند. با این حال، فروید کاربرد واژه «تثبیت» را تنها به حوزهٔ امیال جنسی محدود میسازد و آن را به دیگر ابعاد روان انسان تعمیم نمیدهد. اما میتوان مفهوم تثبیت را گسترش داد و آن را به «باور» نیز نسبت داد-برای مثال، فردی ممکن است به یک باور خاص که از استعارهٔ پدر نشئت گرفته، دچار نوعی تثبیت شود.یا تثبیت به نقش یا هویت خاص مثل “مادر خوب”، “قربانی”. یا تثبیت عاطفی به یک خشم قدیمی، شرم، عشق ابدی یاغیره. تثبیت به ترومایی که سوژه نمیتواند آن را سوگواری یا نمادین کند. پس در خود احساس نیز چنین تثبیتی رخ می دهد. آن احساس سرکوب شده نمی تواند رشد کند. مثلا والدینی که به فرزندش توجه “کافی” ندارد، مگر در مواقع تلاش بیشتر از توانشِ موجود، اینجا احساسِ “بی کفایتی” همان فرد را در بزرگسالی درگیر خواهد کرد، فرد برای پر کردن خلاءِ بی کفایتی همیشه باید در تلاش برای اثبات خود به دیگران باشد. پس تمامی احساسات ما رشدیافته نیستند و با اولین سرکوب و نشناختن آن ضعیف و کودک می ماند. یعنی انسان در هر صورت جسم فیزیکی اش رشد می کند اما ساحت احساس و ذهن چنین نیست و می تواند کودک بماند.
در اینجا، بدن نه یک “موضوع” برای تفسیر، بلکه “محل علیت” است. آنچه واپسزده میشود، اغلب نه کلمهای خاص، بلکه ابتدا احساسی است که در بدن ثبت شده است و تنها از مسیر زبان میتواند بازگشایی شود.در سنت ساختارگرا، سوژه را میتوان به جایگاهی در زبان فروکاست؛ اما فروید، پیش از هر دال؛ با بدنِ احساسی مواجه است که زبان را ممکن میسازد. در اینجا، علیت روانی تنها در تحلیل زبان آشکار نمیشود، بلکه باید به پیشزمینههای عاطفی و جسمانی زبان نیز گوش سپرد. هر واژه، حامل ردی از تجربهای است که در احساس نقش بسته است. زبان بهتنهایی معنا نمیسازد مگر با آنچه در بدن، یعنی جسم، ذهن و احساسات زیسته شده – پیوند بخورد.
بدینسان، روانکاوی فرویدی به ما میآموزد که چگونه باید به صدای “احساس” گوش داد، نه صرفا به صدای “کلمات” . تحلیل روانکاوانه، بازسازیِ مسیر علیتی است که از احساس آغاز شده، در بدن رسوب کرده و سپس از خلال زبان بازمیگردد. بهعبارت دقیقتر، در روانکاوی فرویدی؛ بدن بهمثابه اگوی پیشازبانی نیز وجود دارد که بدن کودک تنها کالبد حسی است و احساسات از آن رشد می کند. زمینهی تحقق احساسات، همان جایی است که علیت روانی جا خوش میکند.بنابراین، این نوشتار نه فقط تمایز فروید و ساختارگرایی را در سطح روششناسی نشان میدهد، بلکه ما را به اندیشهای عمیقتر فرامیخواند: اینکه سوژهٔ زبان، پیش از آنکه در زنجیرهٔ دالها جای گیرد، در بدن خویش ریشه دارد؛ بدنی که نهفقط حافظهای عاطفی، بلکه سرچشمهی معناست. «بنابراین بدن خود، خواستگاهِ معناست.»
2.روانکاوی فرویدی برخلاف ساختارگرایی، به علیت روانی متعهد است. در دستگاه مفهومی فروید، هیچ نشانه یا بازداری بیعلت نیست؛ واپسرانی همواره پاسخی است به یک میل و تجربهای نخستین احساسی-عاطفی که تحملناپذیر بوده است.
برخلاف روانکاوان ساختارگرا که سرکوب را عمدتاً در بستر زبان و ساختارهای نمادین تحلیل میکنند، فروید به ساحت احساس و عاطفه نیز توجهی اساسی دارد. از نظر او، هیچ گفتاری صرفاً زبانی نیست؛ هر گفتار انسانی حامل بار احساسیای است که در و از طریق زبان شکل میگیرد.
در روانکاوی فرویدی، سرکوب نه بهمعنای حذف یک دال، بلکه بهمعنای کنار زدن یک احساس یا عاطفهی رنجآور است؛ احساسی که بعداً به زبان بازمیگردد، اما خاستگاه آن زبانی نیست، بلکه عاطفی است.
ما نمیتوانیم سخن بگوییم، خاطرهای تعریف کنیم یا وارد مناسباتی شویم، بیآنکه احساسی در آن دخیل باشد. از دل احساس، زبان صورت بندی میشود. احساسات پیشازبانیاند اما زبان هیچوقت احساس را طرد نمیکند.همین نگاه علّیـاحساسی در درمان فرویدی نیز نقش بنیادین دارد. وقتی مراجع میگوید: «خب، اتفاق خاصی نیفتاد، فقط باهام سرد رفتار کرد»، فروید نمیپرسد: «چه گفتی؟» یا «چه واژهای بهکار بردی؟»، بلکه میپرسد: «در آن موقعیت چه احساسی را تجربه کردی؟»در حالیکه روانکاوی ساختارگرا، معنا را در جایگاه سوژه در زنجیرهٔ دالها جستوجو میکند، فروید معنا را در احساسی میبیند که گفتار را پیش میراند و آن را ممکن میسازد.مثلاً در تحلیل لکانی، اگر مراجع بگوید: «او باهام سرد بود»، تحلیلگر به این توجه میکند که چگونه واژهٔ «سرد» میتواند با دالهایی مثل «مادر»، «طرد شدن» یا «انجماد عاطفی» زنجیر شود، و چگونه سوژه با انتخاب این دال، خود را در موقعیتی خاص نسبت به میل دیگری قرار میدهد. برای لکان، آنچه اهمیت دارد، نه احساس لحظهای بلکه جایگاهی است که سوژه در ناخودآگاهِ گفتارش اشغال میکند. «برای فروید، تحلیلگر باید احساس یا عاطفهی نهفته در گفتار را بشنود؛ نه صرفاً کلمات را.»
3.در گزارش بالینی معروف فروید از اِمی فون، زمانی که او دچار «احساس وحشت» میشود و صدای شوهرخواهرش را میشنود که گویی از پلههای مطب بالا میآید، فروید متوجه این احساسِ سرکوبشده میشود. برای امی فون، عشق اش اخلاقی نیست و همین ناسازگاری، منجر به سرکوب آن احساس میشود. یا در مورد آنا اُ، پس از دیدن سگی که از لیوانی آب مینوشید، دچار احساس «انزجار» میشود، اما برای اینکه در جمع خود را مؤدب نشان دهد، چیزی نمیگوید. این احساس سرکوبشده بعدها به شکلی جسمی ظاهر می شود: او دیگر نمیتوانست آب بنوشد و تنها با میوه ها تشنگی اش را رفع می کرد. تنها زمانی که این خاطره را به یاد آورد و بیان کرد، توانست دوباره آب بخورد. این نمونه، نشان میدهد چگونه سرکوب احساس میتواند به نشانهای بالینی بدل شود.
فروید نشان میدهد که هر سرکوبی، ریشهای علّی دارد و صرفاً از دل ساختارهای زبانی یا اجتماعی پدید نمیآید. حتی در تفسیر رؤیا، فروید به دو چیز اساسی توجه میکند: نوع احساس در رؤیا و بهکارگیری نوع کلمات در تعریف رؤیا. نخست، احساسی که رویابین در رؤیا تجربه کرده است؛ مثلاً وقتی میگوید: «در جایی پرجمعیت بودم»، فروید میپرسد: «چه احساسی داشتی؟» و پاسخ ممکن است ترس، رضایت یا شادی باشد. دوم، واژگانی است که فرد برای بیان رؤیا انتخاب میکند؛ یعنی انتخاب کلمات برای هر رویابین متفاوت کار میکند.
4.ساختارگرایانی چون لکان و لویاستروس، ناخودآگاه را بهمثابه ساختاری زبانی درک میکنند که همانند زبان عمل میکند. در این نگاه، آنچه سرکوب میشود، در جایگاه یک “دال” در زنجیرهٔ نشانهها فهمیده میشود و رنج روانی، بیشتر حاصل گسست یا لغزش در این زنجیرهٔ دالهاست.برای مثال، در روانکاوی ساختارگرا اگر بیماری بگوید «من همیشه دیر میرسم»، تحلیل ممکن است متوجه “دالِ تأخیر” شود که شاید در زبان ناخودآگاه فرد نقش محوری دارد.
اما برای فروید، همین تأخیر باید از نظر احساسی و تاریخی بررسی شود: شاید پشت این دیر آمدن، ترس از مواجهه، شرم از قضاوت، یا تجربهای از گذشته پنهان شده باشد. زبان تنها نقابِ احساسیست که باید کاویده شود، نه خودِ احساس.
برای فروید، اصل علیت روانی (psychic causality) پایهٔ تحلیل است: هیچ رؤیا، نشانه یا اختلالی بدون دلیل پدید نمیآید. این دلیل، صرفاً کلامی یا فرهنگی نیست، بلکه احساسی و تجربی است.برای نمونه، در یکی از پروندههای فروید، زنی هر بار که بوی سیگار را حس میکرد دچار سرگیجه میشد. بررسی بیشتر نشان داد که این بو، مربوط به موقعیتی در گذشته بود که در آن مورد تعرض پنهانی قرار گرفته بود. بوی ساده، علتی روانی داشت که به تجربهای فراموششده اما احساسی گره خورده بود. تنها از طریق به یادآوردن و گفتن آن خاطره، نشانه کاهش یافت.فروید از سنتی پیشاساختارگرا میآید؛ سنتی که علیت، هر خاطره، هر احساس و هر نشانه را بهمثابه معلول امری ناپیدا میفهمد. برای او، زبان فقط محل بازنمایی نیست، بلکه حامل احساسیست که باید شنیده شود. بنابراین فروید به احساس بهمثابه محتوای پنهانِ گفتمان توجه دارد، نه صرفاً به فرم زبان. اگر لکان به مراجع میگوید: «بدون فکر کردن سخن بگو» و اجازه بده زبان از طریق تو سخن بگوید نه تو از طریق زبان سخن بگویی، اجازه دادن به اینکه زبان خودش از درونِ تو عبور کند و سخن بگوید، نه اینکه تو با اراده و قصد قبلی زبان را به خدمت و اختیار بگیری.این جمله دقیقاً همسو با این ایده است که «سوژه در زبان خلق میشود» ، نه اینکه زبان را ساخته باشد. زبان “دیگری بزرگ” است که از درون ما سخن میگوید.اما برای فروید چنین نیست، سوژه از قبل وجود دارد یعنی «زبان از طریقِ سوژه خلق می شود». پس در عوض فروید میپرسد: «چه احساسی یا چه فکری آنجا داشتی؟»
5.ژک لکان، برخلاف فروید، مفهوم علیت را در نسبت با ساختار زبان بازاندیشی میکند. او در سمینار یازدهم (1964) که به مفاهیم بنیادین روانکاوی میپردازد، از گسستی بنیادین میان زبان و روان سخن میگوید: جایی که زبان از تبیین ناتوان میشود و چیزی ظهور میکند که نه محصول دلالت، بلکه شکافی در دل آن است. اینجا، دیگر با علیت به معنای کلاسیک آن سروکار نداریم بلکه با چیزی مواجهایم که میتوان آن را «علیت بدون علت» یا (casuality without casual) نامید.
برای لکان امر واقع آن چیزی است که بازنمودناپذیر باقی میماند، امری که بازنمود را مختل میکند. یا «امر واقع چیزی است که در جای علت قرار میگیرد.»این دو جمله، بنیاد آن چیزی را میسازند که لکان در نسبت با علیت ارائه میکند: امر واقع بهمثابه چیزی بیعلت، اما همچون شکاف یا ضربهای در درون سازوکار دلالتیِ سوژه. به بیان دیگر، روان انسانی همواره از زبان ساخته میشود، اما همیشه جایی وجود دارد که زبان از فهم بازمیماند و درست همانجا است که امر واقع ظهور میکند.از نظر لکان، فوبیا، لذت هیستریک، وسواس، یا حتی لحظات شدید اضطراب را نمیتوان صرفاً به یک علت واحد یا گذشتهای خاص ارجاع داد. این پدیدهها بیشتر نشانههاییاند از مواجههٔ سوژه با شکافی در نظام دلالت؛ جایی که «چیزی نمیگذرد» (nothing happens) ولی اثرش در روان باقی میماند. این نوع «علیت منفی» یا «علیت بدون علت»، یکی از نشانههای اصلی حضور امر واقع در روان است.پس لکان در مورد علیت در امر واقع از فروید گسست می کند، برای اینکه لکان ساختارگرا بماند باید این صورت بندی را انجام دهد و در موضوع امر واقع از فروید جدا شود. برای مثال، لکان در تبیین فوبیای «هانس کوچک» تأکید میکند که نمیتوان آن را به سادگی به عقدهٔ ادیپ یا لیبیدوی تثبیتشده نسبت داد. بلکه ترسی که در هانس ظهور میکند، بیشتر واکنشی است به نوعی غیاب یا بیمعنایی در جهان نمادین، و اسب فوبیک، جایگزین یک فقدان ساختاری در زبان کودک میشود.در نتیجه، علیت در نظریهٔ لکانی نوعی علیتِ منفی یا گسسته است:لکان با اینکه در مورد امر نمادین و امر خیالی به فروید باز می گردد اما در امر واقع چنین نمی کند. پس امر واقع نه بهمثابه یک علت پیشینی، بلکه بهمثابه ترک و شکافی در نظام علیت ظهور میکند.«روانکاوی نه با علتها، بلکه با آنچه علتها را ناکارآمد میسازد سروکار دارد. با توقف معنا، با ترک گفتار.»
لکان با مفهوم «علیت بدون علت» روانکاوی را از علم علّی کلاسیک جدا میکند. در دیدگاه او، روان نه بر اثر مجموعهای از علتهای ردیابیشدنی، بلکه در پی مواجههای با امر واقع شکل میگیرد. امر واقع یعنی آنچه نمیتوان گفت، اما روان را میسازد. به همین دلیل، روانکاویِ لکانی بیشتر از آنکه به بازسازی علتها بپردازد، به مواجهه با ترک معنا، به شنیدن سکوت درون زبان، و به پرسش از آنچه گسسته است متعهد میماند.

