بازاندیشی در مکانیسمهای دفاعی
من، همیشه از من دفاع میکند تا قهرمان بماند و برعکس، تراژدی دقیقاً همانجایی رخ میدهد که انسان، از ‘من’ِ خود بیدفاع میشود؛ همانجایی که ادیپ در لحظهی کشف حقیقت دیگر نمیتواند حقیقت را انکار کند و «من»ش در برابر آن فرو میپاشد – جایی که چشمهایش را درمیآورد نه برای ندیدن جهان بلکه برای فرار از دیدنِ منِ خویش.
مکانیسمهای دفاعی در نظریهی فرویدی تماما روانیاند، فرایندهایی ناخودآگاهاند که روان برای کاهش اضطراب و محافظت از خود یا ایگو به کار میگیرد. این نگاه اگرچه دیدی وسیع و خلاقانه دارد اما دفاع را عمدتا به عرصهی روانی تقلیل میدهد. در حالیکه تجربهی انسانی از آغاز «بدنمند» است: به این معنا که ذهن یا آگاهیِ ما تنها در مغز و ذهنِ ما نیست، بلکه به طور کامل با بدنمان درگیر و پیوسته است. نوزاد قبل از اینکه بعنوان سوژهای زبانی باشد و در زبان خلق شود؛ در بدن خلق می شود و حضور می یابد. بدن نه تنها بستر تجربه، بلکه صحنهای فعال برای دفاع از خویش به شمار میآید. بدین صورت که بدن من نه فقط در جهان است بلکه جهان را حس میکند پیش از آنکه از آن آگاه باشد. این حس پیشامفهومی و پیشابازتابی است. بطور مثال فرض کنید دستتان روی یک جسم داغ است. قبل از اینکه فکر کنید «دستم دارد میسوزد!» فورا دستتان را به عقب میکشید. این واکنش سریع و ناخودآگاه یک حس پیشابازتابی است. شما هنوز دربارهی سوختن دستتان فکر نکردهاید اما بدنتان این حس را تجربه و به آن واکنش نشان داده است.بدنِ زیسته خود نوعی آگاهی است اما این آگاهی از جنس آگاهی حسی است نه آگاهی مفهومی. گریهی کودک، گاز گرفتن یا شبادراری، همانقدر مکانیسم دفاعیاند که انکار، جابجایی یا سرکوب.
البته مسئله، دوگانهانگاری دکارتی بین بدن و ذهن نیست بلکه صحبت از دو نوع رفتار توأمان است – روانشناسی از این جنبه که به مسائلی همچون (تجربه، معنا، احساس گناه، خودآگاهی و روابط) اهمیت میدهد و بررسی میکند بیشتر انضمامی است و از این جهت که با کارکردهای فیزیولوژیک (سلول، اندام، بافت و عصب) و غیره سر و کار دارد، موضوعی کمتر انتزاعی پیدا میکند.از این منظر، روانکاوی به ما این امکان را میدهد تا مکانیسمهای دفاعی را نه صرفاً بهمثابه کارکردهای روانی، بلکه بهعنوان تجربههایی بدنمند ادراک کنیم.
– دفاعهای نخست همیشه بدنی و پیشازبانیاند، مانند گریه کردن، فریاد زدن، گاز گرفتن و ادرار کردن. اینها پیشسازهای دفاع روانیاند و در مراحل اولیهی رشد کودک نقش اصلی دارند. مثلاً کودکی که از جدایی مادر مضطرب شده، ممکن است با گریهی مداوم واکنش نشان دهد.
در کودکی، شبادراری نمونهای شاخص از دفاع بدنی و پیشازبانی است. کودک با فشار بر آلت تناسلی و دفع ناگهانی ادرار، هم اضطراب را تخلیه میکند و لذت میبرد و هم می تواند عملی برای صیانت از نفس باشد. بدن، پیش از زبان؛ خود را به میدان دفاع وارد میسازد. این رفتار در پیوند با مراحل رشدی نیز معنا دارد: در مرحلهٔ دهانی با گاز گرفتن و آب دهان انداختن، در مرحلهٔ مقعدی با یبوست یا اسهال، و در مرحلهٔ ادراری با تخلیه یا احتباس.
در رویا، شبادراری گاه با صحنههایی از تعقیب یا تهدید (مثلاً دیدن دزد) همراه میشود که نماد اضطراب اختگی یا ترس از دست دادن ذکور باشد. در اینجا برای رویای کودکانه همزمان دفاع از جنس تنانه رخ میدهد: دفع ادرار در خواب، هم تخلیهٔ هیجانی میتواند باشد و هم معنایی نمادین، به معنای دور کردن دزد یا فرد تهدیدکننده که کودک جای خود را خیس میکند. این کنش میتواند دلالتهای متفاوتی داشته باشد: برای اطاعت و هدیه دادن (تخلیهٔ آرام) اتفاق میافتد و برای نافرمانی و خشم (تخلیه با فشار).
شواهد نشان میدهد که واکنشهای دفاعی از این دست، تنها به انسان محدود نمیشود. در حیوانات نیز میتوان پاسخهای مشابهی را دید؛ برای نمونه، برخی گونهها در مواجهه با تهدید، با دفع ادرار یا ترشحات دیگر نوعی سپر دفاعی و حریم شخصی برای خودشان و قلمروشان ایجاد میکنند. این همسانی، ریشههای زیستی و فرگشتی مکانیسمهای دفاعی را آشکار میسازند.این تقارن رفتاری میان انسان و حیوان، نشاندهندهی آن است که مکانیسمهای دفاعی، ریشه در بقای زیستی دارند و پیش از آنکه نمادین شوند، در سطح فیزیولوژیک و واکنشی عمل میکنند. روان انسانی بر بستری از این پاسخهای ابتدایی شکل میگیرد، سپس با رشد زبان، فرهنگ و معنا، دفاعها پیچیدهتر، نمادینتر و چندلایه تر میشوند.


