درس ۳- روانکاوی و بالینی – فروید:تثلیث روانی

زیگموند فروید ساختار روان انسان را به سه بخش عمده تقسیم می‌کند: غریزه (Id)، من (Ego) و فرامن (Super-Ego). از این منظر، شخصیت انسان حاصل تنش و تعادل میان این سه نظام روانی است.
مثلا این نظام فرویدی را در یک فرد بالغ و در یک نوزاد تصور کنید.

تثلیث روانی

فرد بزرگسال:

اید:من می‌خواهم، همین حالا!
سوپرایگو:این درست نیست. شرم کن!
ایگو:صبر کن، راهی پیدا می‌کنم که هم لذت ببری، هم قانون را زیر پا نگذاری!

نوزاد:

اید:من می‌خواهم، همین حالا!
سوپرایگو: – (حضور ندارد)
ایگو:برآورده می شود.

این نشان می دهد که ابتدا اید در صح

نه حضور دارد و در صحنه دوم سوپرایگو و در نهایت ایگو به داوری می نشیند. اما برای نوزاد، سوپرایگو وجود ندارد و ایگو باید امیال کودک را سرراست تامین کند.در هر حالت با بزرگ شدن سوپرایگو، لذت به تعویق می افتد. و “اصل واقعیت” به جای “اصل لذت” می نشیند.
در ترجمه‌ها، واژگان «اید»، «ایگو» و «سوپرایگو» گاه به‌اشتباه معادل‌گذاری شده‌اند.شایان ذکر است که فروید در اصل این مفاهیم را با واژه‌های آلمانی das Ich (من)، das Es (آن) و das Über-Ich (فرا-من) بیان کرده بود و اصطلاحات لاتینی «اید»، «ایگو» و «سوپرایگو» را نخستین‌بار جیمز استراچی، مترجم آثار فروید، وضع کرد.

ایگو همان بخشی از روان است که در تعاملات روزمره‌مان آن را تجربه می‌کنیم؛ هنگام صحبت کردن، نوشتن یا خواندن این متن. ایگو وظیفه دارد بین مطالبات نهاد (اید) و بایدهای فرامن (سوپراگو) تعادل برقرار کند و در برابر تعارض‌های آن دو، واکنش مناسبی نشان دهد.
سوپرایگو انسان را وامی‌دارد تا رفتار خود را با اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی هماهنگ سازد. این بخش محصول فرایند سرکوب و درونی‌سازی اقتدار بیرونی‌ است. هرچه سرکوب در دوران کودکی بیشتر باشد، ساختار سوپرایگو قوی‌تر خواهد شد. درواقع، سوپرایگو ناظر درونی‌سازی‌شده‌ای‌ است که الزام‌های اجتماعی را به روان تحمیل می‌کند.اما اید بخش حیوانی روان است؛ قلمرویی از امیال و لذت‌طلبی‌های خام. برعکس سوپرایگو که به اصل اخلاقی وفادار است”، “اید به اصل لذت وفادار است” و میل دارد تنش‌ها را به‌سرعت و بی‌قیدوشرط تخلیه کند. از آنجا که این میل با محدودیت‌های اخلاقی و اجتماعی در تضاد است، سوپرایگو در برابر آن مقاومت می‌کند و تعارضی میان این دو پدید می‌آید که ایگو باید میان آن‌ها میانجی گری کند.

تصویر تمثیلی از تثلیث روانی:

 

دو مثال بالینی از فروید می‌آورم که به‌وضوح نشان می‌دهند چگونه اختلال در تعادل میان اید، ایگو و سوپرایگو می‌تواند به علائم روان‌رنجوری منجر شود:

۱.مورد «آنا اُ»:

در این نمونه که آغازگاه روان‌کاوی نیز به‌شمار می‌آید، آنا اُ زنی جوان بود که به‌دنبال پرستاری طولانی‌مدت و فشرده از پدر بیمارش، دچار علائم هیستریک متعددی شد؛ از جمله فلج‌های گذرا، اختلال گفتاری و توهم. فروید (در ادامه‌ی تحلیل برویر) نشان می‌دهد که تعارض میان امیال سرکوب‌شده و ناکامی جنسی (اید)، الزامات اخلاقی و اجتماعی بسیار سخت‌گیرانه‌ در ذهن آنا (سوپرایگو)، و تلاش‌های ایگو برای کنارآمدن با این فشارها و ایفای نقش دختری مطیع و مراقب، باعث گسست روانی شد. ایگو دیگر توان مدیریت این تنش چندسویه را نداشت، و در نتیجه این تعارض به‌شکل علائم روان‌تنی و هیستریک ظاهر شد. آنا اُ در حالی که کنار تخت پدر بیمارش نشسته بود، ناگهان دچار فلج دست راست شد؛ همان دستی که با آن به پدر آب می‌داد. او بعدها در جلسهٔ درمانی، این دست را «بازوی نامقدس» نامید. به نظر می‌رسد تمایل ناآگاهانه‌اش برای پایان‌دادن به رنج پرستاری و احساس گناه ناشی از چنین میلی، در بدنش به‌صورت فلج هیستریک بروز کرده بود. در روایت دیگری از تجربه‌ای نمادین، آنا صدای آهنگی دلنشین را از خانهٔ همسایه می‌شنود؛ دستش به شوق لذت رقص کردن بالا می‌آید و خیال می‌کند کاش در جشنی بود و می‌رقصید. اما درست در همان لحظه، احساس گناه به‌جای احساس شادی در او می‌نشیند و همان دست درگیر در میل و ممنوعیت، دچار فلج گذرا می‌شود. گویی بدن، صحنهٔ نبرد میان «میل و اخلاق» شده است.

۲. مورد «مرد موش آذین»:

 

در این نمونه، فروید با مردی مواجه شد که از وسواس‌های شدید ذهنی رنج می‌برد؛ وسواس‌هایی درباره‌ی شکنجه، مرگ، مجازات و کنترل. او دچار افکار مزاحم و اضطراب شدید بود.

۱. در سوژه هیستریک:

اید (نهاد): پر از امیال جنسی و تخیلات سرکوب‌شده است. هیستریک امیالش را انکار می‌کند و از آن‌ها می‌گریزد، اما این امیال خود را به شکل نشانه‌های بدنی (مثل فلج یا فقدان صدا) نشان می‌دهند.

سوپرایگو: نسبتاً انعطاف‌پذیر است ولی به‌شکلی ضمنی و نامرئی، وجدان اخلاقی سخت‌گیرانه‌ای اعمال می‌کند. گاه در هیستری سوپرایگو بیشتر درونی نشده، بلکه در «دیگری بزرگ» متجلی است (مثلاً «پدر»، «پزشک»).
ایگو: تحت‌فشار است، اما بیشتر درگیر مدیریت میل است تا گناه. در تلاش است هم با میل و هم با خواست دیگری کنار بیاید.

۲. در سوژه وسواسی:

اید (نهاد): در سطح ناآگاه، میل شدیدی به لذت‌جویی جنسی، پرخاشگری و حتی خیال‌هایی سادیستی وجود داشت؛ میل‌هایی که با تجربه‌هایی از کودکی‌اش، از جمله تنبیه بدنی و اضطراب درباره‌ی پدرش، گره خورده بودند.
سوپرایگو (فرامن): بسیار سخت‌گیر و مجازات‌طلب بود؛ درونی‌سازیِ یک پدر مقتدر و اخلاق‌گرای افراطی. سوپرایگو با شدتی شدید بر این میل‌ها می‌تازید و آن‌ها را گناه‌آلود و سزاوار تنبیه می‌دانست.
ایگو (من): بین این دو نیروی متضاد گرفتار شده بود. برای دفاع، مکانیسم‌های وسواسی‌ای همچون شک، تکرار، وارونگیِ میل و کنترل افراطی پدید آمدند. مثلاً اگر میل به لذت داشت، بلافاصله با وسواسِ آسیب‌رسیدن به عزیزان خنثی می‌شد.

فرمول کلی سوژه وسواسی:
«من میل دارم، اما باید برای آن میل مجازات شوم.»
فرمول کلی سوژه هیستریک:
«من میل دارم، اما نمی‌خواهم بدانم که میل دارم.»

در سوژه ی هیستریک، «بدن» به صحنه اصلی تعارض روانی بدل می‌شود؛ در حالی‌که در سوژه ی وسواسی، این میدانِ درگیری، «ذهن» است. این تفاوت، برخاسته از نحوه رابطه‌ای‌ست که این دو ساختار با “میل و قانون” برقرار می‌کنند.در افراد هیستریک، میل سرکوب می‌شود؛ نه‌فقط به این معنا که فراموش شده، بلکه سوژه نمی‌خواهد بداند که میل دارد. میل، به‌جای آن‌که وارد زنجیره دال‌ها شود و در زبان بیان گردد، در بدن ته‌نشین می‌شود. از همین‌رو، علائم جسمانی چون فلج‌های روان‌زاد، لکنت، کوری گذرا یا دردهای بی‌علت عضوی و جسمی، نمایان می‌شوند. این علائم، به تعبیر فروید، بازگشتِ امر سرکوب‌شده‌اند؛ بازگشت میلی که امکان ظهور در زبان را ندارد و ناگزیر، بدن را صحنه نمایش خود می‌سازد.”پس هیستریک می تواند بدن را درگیر کند”، در ساختار وسواسی، اما وضعیت متفاوت است. میل نه‌تنها شناخته شده، بلکه با آن به‌گونه‌ای بیش‌ازحد آگاهانه و ذهنی درگیر می‌شوند. میل در خودآگاهی حاضر است، اما همواره با گناه، اضطراب و پیش‌بینیِ مجازات همراه است. در این ساختار، میل نه پنهان می‌شود و نه به بدن منتقل می‌گردد، بلکه وارد گره‌ های ذهنی می‌شود؛ جایی که ایگو در مواجهه با سوپرایگوی سخت‌گیر، به ابزارهایی مانند تردید، تکرار، اجبارهای ذهنی و اخلاق‌گرایانه وسواسی پناه می‌برد.در وسواس، بدن دیگر میدان بروز تعارض نیست؛ بلکه ذهن است که به میدان جنگ تبدیل می شود. سوژه وسواسی مدام می‌خواهد از خویش مطمئن شود اما این یقین، اساساً ناممکن است؛ چرا که موضوع یقین، از نقطه‌ای برمی‌خیزد که ذاتاً تهی و گنگ است: یعنی نقطهٔ میل.(نکته:ما اینجا از «سوژه وسواسی» یا هیستریک فرویدی صحبت می کنیم نه «ساختار وسواسی» لکانی)

دو نقل قول از فروید درباره سوژه هیستریک و وسواسی را در نظر داشته باشید:

 

«هیستریک‌ها از به یاد آوردن خاطرات‌شان در رنج هستند.» (زیگموند فروید، مطالعاتی در باب هیستری، 1895)

«در روان‌رنجوری وسواسی، واپس‌زنی نخستین شکست می‌خورد و ایده‌ی سرکوب‌شده به خودآگاهی بازمی‌گردد، اما نه به‌شکلی بی‌خطر، بلکه با یک احساس گناه سنگین و نیاز به جبران.» (فروید، یادداشت‌هایی درباره یک مورد روان‌رنجوری وسواسی، 1909)

۱.سرنوشت میل:
در هیستری → میل سرکوب می‌شود و در بدن رسوب می‌کند
در وسواس → میل بازمی‌گردد، اما با گناه و وسواس ذهنی

۲.نمایش سیمپتوم:
در هیستری → علائم بدنی مانند فلج، لکنت، دردهای روان‌زاد
در وسواس → افکار تکرارشونده، اجبار به تکرار ذهنی یا عملی

۳.مکان تعارض:
در هیستری → بدن به‌جای زبان و ذهن عمل می‌کند
در وسواس → ذهن میدان جنگ می‌شود، درون زبان اما آغشته به احساس گناه

۴.نسبت با خاطره گذشته:
در هیستری → خاطره نمی‌تواند گفته شود → به علامت بدنی بدل می‌شود
در وسواس → خاطره بازمی‌گردد → همراه با شرم، گناه و نیاز به جبران

۵.نسبت با سوپرایگو:
در هیستری → سوپرایگو در پس‌زمینه است؛ سوژه نمی‌خواهد بداند
در وسواس → سوپرایگو سخت‌گیر، حاضر و فعال است؛ سوژه احساس گناه شدید دارد

۶.موقعیت ایگو:
در هیستری → ایگو ناتوان از ترجمه میل به زبان؛ دفاع از طریق بدن
در وسواس → ایگو گرفتار در وسواس فکری و نیاز به کنترل، تطهیر و قطعیت است.

-به نظر می رسد که خود فرامن از دو ساحت و احساس پیچیده اصلی تشکیل شده است:
یعنی منِ آرمانی که به شکل‌گیری “احساس حقارت” منجر می‌شود و وجدان اخلاقی که به “احساس گناه” می‌انجامد.
بنابراین، سوپرایگو از دو عنصر اصلی یا احساس بنیادین شکل گرفته است:
۱. احساس حقارت(و بی کفایتی)
۲. احساس گناه

احساس حقارت منشأ شکل‌گیری «عقده»‌هاست که فروید آن را غالباً به جنس مؤنث نسبت می دهد و آن را با با عقدهٔ اختگی مرتبط می داند.اما احساس گناه منشأ «ترس» است؛ ترسی که به جنس مذکر نسبت داده می‌شود و از «کستراسیون» یا هراس از دست دادن آلت تناسلی نشأت می‌گیرد. مخصوصا دو مورد ترس عمده:

الف. ترس از شخصیت مقتدرِ بیرونی که باعث می‌شود فرد از ارضای امیال صرف‌نظر کند. در نتیجه، احساس خشمی سرکوب‌شده نسبت به آن شخصیت پدید می‌آید.

ب. ترس از فرامن؛ چراکه فرد قادر نیست امیال ممنوعه‌اش را از دید سوپرایگو پنهان کند. بنابراین، خود را مستحق مجازات می‌بیند.

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا