
– فروید در روانکاوی آنا اُ یک چیز منحصر به فردی را کشف کرد، یعنی یک «تصویر» را. او فهمید آنا اُ در هنگام پرستاریِ بلند مدت از پدرش در یک روز پرچالش صدای دلنشین آهنگی را از جانب همسایه شان می شنود، این صدای شادی بر روی دستانِ آنا اُ می نشیند، دست و شانه اش را به جای پرستاری و مراقبت از پدرش این بار به جای رقص تکان می دهد و دستانش با دلنشینی و گوش نواز بودن آهنگ هماهنگ می شود اما همزمان “احساس گناه” بر روی دست رقصانش می نشیند و دستش را خاموش و منقبض می کند. یا یکی از بیماران دیگر فروید، به نام اِمی فون؛ وقتی به بالین خواهرش می رسد، سوگواری می کند اما از طرفی این “احساس شرم آور” به او دست می دهد که اکنون خواهرم فوت کرده است و من می توانم با شوهرخواهرم ازدواج کنم. این احساس در همان لحظه برای او سرکوب می شود. در هر دو مورد، یک احساس به زودی سرکوب می شوند تا دیده نشوند.
حال وقتی از کلمه سرکوب استفاده می کنیم، همیشه داریم از یک ” احساسِ سرکوب شده” صحبت می کنیم. زبان، ابزارِ این احساسات است و احساسات قبل از اینکه زبان وجود داشته باشد حضور دارند. پس اگر من دستم روی اجاق باشد و احساس سوختن را تجربه کنم، آنوقت دیگر به ترجمانِ زبانی نیاز ندارم که بگویم: «بله، چون اکنون دستم می سوزد – باید دستم را از روی اجاق بردارم»، در حالی که احساسات؛ بعنوان بدنِ آگاه – دارد کار می کند و نسبت به زبان تقدم دارد. در هر خاطره ای یک احساسی نهفته است. همیشه این نکته مهم است که در روانکاوی از مراجعین پرسیده شود: «آنجا، چه احساسی داشته است؟». این احساس حتی در رویاها نیز وجود دارد، یک رویا همیشه یک احساسی را می تواند برانگیزاند و جالب آنکه نکته مرکزی یک رویا همان جایی است که احساس فرد برانگیخته می شود. و رویا می تواند احساس سوگواری و عشق را کاملا ایجاد کند.
مسئله ی دیگر این است که حتی خوشحال بودنِ دروغین در یک جمعِ خوشحال نیز حالتِ انقباضی را برای فرد به وجود خواهد آورد. احساس را نمی شود تحمیل کرد یا پس زد تا از میان برداشت، احساس را باید دید و ناظر آن بود.
فروید در کتاب ورای اصل لذت از گشودگی و گسستگی یا اتصال و انفصال ماده جاندار صحبت می کند. ماده جاندار با به تعویق انداختن احساس لذت و صیانت از نفس می توانست عمر خود را طولانی کند. زندگی بین دو رانه ی بزرگ از مرگ و زندگی در کوشش است. همچنان که حضور دو مقوله از احساس نیز چنین است و در این میان، احساسِ آرامش به معنای به مینیمم مقدار رساندن تنش، شاید بالاترین سطح از گشودگی احساسی را برای انسان به همراه داشته باشد. اما خود این احساس نیز تا زمانی که احساسات پایین دست به شدت در جریان باشند سلب آرامش می کنند. هر چقدر آرامش بتواند عمیق تر شود، احساسات پایین دست مانند شرم یا خودشیفتگی باید از عمق خود بکاهد، یعنی پالایش شود و سطح لیبیدینالی و میل به زیستن در انسان افزایش پیدا کند. بنابراین با اینکه احساسات پایین دست جهت رشد و تکامل روانی انسان نیازمند هستند اما بعد از یک بلوغ روانی در انسان این احساسات بایستی تعدیل پیدا کنند، پالایش شده و به احساسات بالادست امکان ظهور بدهند. هر یک از احساسات پایین دست می تواند رشد روانی انسان را به تعویق بیاندازد، می تواند عامل تغذیه روانی گردد و انرژی روانی-لیبیدینالی انسان را به قهقرا بکشد. از همه مهمتر احساسات پایین دست همیشه یک گره انقباضی-روانی را در وجود انسان به جا می گذارند.
– کانت می گفت انسان با حس و احساسات به دنیا می آید، مفاهیم را یاد می گیرد و فراتر رفته و عقل را می آموزد تا دوباره به احساسات اش بازگردد و آن را به خوبی زندگی کند. گویا که برای کانت همه چیز در خدمت احساسات است. بنابراین برای او خود فلسفه و مفاهیم فلسفی و از آن فراتر علوم نیز در خدمت احساسات کار می کنند. مفاهیم نیز هر کدام یک نوعی از احساس را سامان می بخشند، و مفاهیم در نهایت به تجربه های احساسی تکیه می کنند. حال یک مفهوم محض مانند احساس آزادی، احساس زیبایی شناختی، احساس امید و غیره از مفهوم آن جدا نیستند. این احساسات عموما احساسات پیچیده تری هستند، چرا که در مراتب بالاتر با فاهمه پیوند می خورند و نباید نسبت به آنها تقلیل گرایانه اندیشید. چرا که آنجا تفکر، باور و غیره نیز وجود دارد.با این حساب این مفاهیم روی هستی انسان، وجود انسان، بدن و روان انسان تاثیر عمیقی می گذارند. علم نیز اگر بخواهد در خدمت به زندگی باشد، احساس آرامش، راحتی و آسودگی از زندگی را برای انسان به ارمغان می آورد. دشواری شناخت این مفاهیم پیچیده از آنجاست که، شاید برخلاف ابژههای بیرونی، اینها مُثُل روشنی برای نشان دادن ندارند و نمیتوان آنها را همچون یک شیء نشان داد.
افلاطون برای برخی معانی، صورتهای مثالی قائل بود؛ چیزی که میشد آن را در قلمرو مثال نشان داد. اما ارسطو افلاطون را از این جهت نقد میکرد که بسیاری از مفاهیم محض، مُثُلی به این معنا ندارند که در جهان بالا و بیرون وجود داشته باشند بلکه در ذات و درون خود چیزها، وجود دارند و یا شاید در ذات خود مفاهیم همیشه احساسات یا حسیاتی نهفته باشد. یک میز را میتوان دید و مقولاتش را تبیین کرد، اما محبت یا امید را بیشتر می توان تفسیر کرد تا تبیین. علم را میتوان نشان داد؛ فلسفه را تفسیر. اگر اولی با ابژههای بیرونی سروکار دارد، دومی بیشتر با ابژههای درونی پیوند دارد. اما راه سومی نیز وجود دارد:علوم را نیز باید تفسیر کرد و در مقابل؛ مفاهیم و محسوسات(درونی) را باید نشان داد و تبیین کرد.وجود هر خاطره ای یا خاطره ای از کودکی یک احساسی را در خود حمل می کند – بدن حامل یک احساسات دو رگه است-باید همان احساس های پایین دوباره در جلسات زیسته شود، یعنی صحنه سخت و سلب و آسیب زا به یاد آورده شود، دوباره دیده شود و واکاوی شود تا از نظر روانی برای بیماران ترمیم اتفاق بیافتد. اما واقعا با احساسات چه باید کرد؟ آیا امی فون باید احساسش را بروز می داد؟ به نظر جواب کمی دشوار است، نسبت به اکت act کردن؛ افراد متفاوت عمل می کنند-اما جواب آسان تر این است که، بایستی خودِ بروز یک احساس را در همان لحظه دید – هر احساسی که سرکوب می شود از بین نمی رود بلکه تنها جایی از بدن دفن می شود. باید دوباره همان لحظه ها یادآوری شوند، در غیر این صورت احساس سرکوب شده یا تحمیل شده در بدن به صورت یک رنج و درد زنده می مانند.- ما در کل دو نوع احساس داریم، احساسات پایین دست و احساسات بالادست. من در اینجا از احساسات خوب یا احساسات بد، یا از کلمه احساس مثبت و یا احساسات منفی استفاده نمی کنم چرا که همه احساس ها در هستیِ آدمی الزامی اند و بایستی تجربه شوند، کلمه مثبت و منفی یا خوب و بد شاید نشان دهنده این باشد که بخواهیم این چیزها را بدی و زشتی تلقی کنیم یا کاملا از احساسات بالادست تمییزشان بدهیم. برای همین و بطور مثال احساس خشم نیز می تواند زیبا باشد زمانی که به درستی از آن بهره مند می شویم.
در این محورِ احساسات چند نوع احساس با انرژی روانی پایین برای انسان کار می کنند و احساساتِ پایینِ دیگر می توانند حول آن محورِ احساسی بچرخند، یعنی مثلا کسی که از احساس ناکافی بودن در زندگی رنج می برد ممکن است احساس محوری او عقده حقارت اش باشد. این احساسات در بدن با «انقباضِ بدنی» همراه می شوند. ما در بدن هفت نوع غدد درون ریز داریم و مهمتر از همه هر احساس زیسته نشده، سرکوب و تحمیل شده، می تواند روی یکی از این غدد درون ریز تاثیر گذاشته و موجب عصبی شدن و انقباض آن قسمت از بدن شوند. مثلا احساس خشم، روی معده و غده پانکراس تاثیر انقباضی به جا می گذارد. پس هر احساسی در قسمتی از بدن نقش به خصوصی را ایفا می کنند.
اساسی ترین احساسات پایین این موارد هستند:خشم، شرم، بی کفایتی، عقده حقارت، ترس، غم و سوگواری، احساس گناه، اضطراب، خودشیفتگی. وجود اکثر این احساسات در لایه های پنهانی از روان کار می کنند و خیلی بر ما آشکار نیستند. در مقابل احساسات بالادست را داریم که با «گشودگی» و فراخ همراه اند و بر ما آشکار اند. یکی از بهترین نوع این احساسات شاید منقلب شدن باشد اما تمامی این احساسات با گشودگی همراه اند مانند احساس امید، شادی و خوشحالی، همدلی، اشتیاق، آرامش و رهایی. بنابراین حتی سخن گفتن از احساساتِ پایین دست، در جلسات برای بیماران با حالت انقباضی و دشواری همراه است. اگر مراجعی دارد با سرعت سخن گفتنِ خود یک جلسه را از خلا پر می کند دارد از حالت انقباضیِ سخن گفتن دور می شود.

