
فروم بر این برداشت فروید که جامعه تنها کارکردی سرکوب کننده دارد اعتراض می کند و بر این عقیده است که“جامعه همچنین کار کردی آفریننده دارد“.
انسان نه توسط غرایز و سرکوب آنها، بلکه توسط تاریخ، ساخته می شود.ساختمان شخصیتی انسان از یک عصر تاریخی به عصر دیگر، از یک نظام اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک به نظام دیگر تغییر می کند.
فروم می گوید:”در جامعه قرون وسطایی، انسان هنوز با پیوندهای ابتدایی به جهان مربوط بود.”گفته می شود پیوندهای ابتدایی ارتباطهای طبیعی و اجتماعی ای هستند که در جامعه ابتدایی، تاریخ پیش از سرمایه داری و در دوران ابتدای کودکی “پیش از آنکه روند تشکیل فردیت به پیدایش کامل فرد بیانجامد”وجود دارند. بنا به عقیده فروم در اواخر قرون وسطا ساختمان جامعه شروع به تغییر کرد و با این تغییرات نتایج روانشناختی تازه ای برای انسان به بار آمد.
با ظهور سرمایه داری و انهدام جامعه کهن، فرد آزاد، بریده از پیوندهای ابتدایی، بالاخره پدیدار گشت. انسان تنها و بدون وابستگی، بیگانه از طبیعت و همنوعانش ماند.اثرات روانشناختی مرحله اول سرمایه داری، به عقیده فروم دو گانه و متناقض بودند- در حالی که فرد جدید آزادی، استقلال و برابری را احساس می کرد، وی همچنین”احساس عمیقی از ناایمنی، ناتوانی، دودلی به دست آورده بود ولی به بهای از دست دادن احساس تعلق، هم بستگی و ایمنی.
اریک فروم مانند هورنای، عوامل اجتماعی را به جای غرایز فروید، خاطرات نوع خاست و سازه های روانی ذاتی – جانشین می کند اما برخلاف همکار اصلاح طلب اش، خود را به تعمیمهای کلی درباره نقش فرهنگ محدود نمی سازد.برعکس،دست کم در دو کتابش-گریز از آزادی و جامعه سالم-همان اندازه به تحلیل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک اختصاص می دهد که به بحث دقیقا روانشناختی.در جریان کار، وی به صراحت اما به طریق خاص خود بسیاری از مفاهیم نظری بنیادی ماتریالیستی تاریخی و اقتصاد سیاسی علمی را به خدمت می گیرد.به یک معنی می توان گفت که وی از فلسفه علمی برای نوسازی فروید استفاده می کند.
گریز از آزادی و جامعه ی سالم مضامین اصلی نظریات فروم را آشکار می سازند این مضامین حول “کنش متقابل بین عوامل روانشناختی و جامعه شناختی“متمرکز می گردند.فروم روانشناختی را با جامعه شناختی به طور تنگاتنگ در هم بافته است،که مفاهیم بنیادی روانکاوی را از نتایج روانشناختیِ تکامل تاریخیِ سرمایه داری می گیرد.
به نظر فروم در جامعه سرمایه داری افراد توسط نیروهای فوقِ شخصی نیرومند، سرمایه و بازار؛ تهدید می شوند.رابطه او با همنوعانش، با هر شخص بعنوان یک رقیب بالقوه، خصمانه و بیگانه شده است، او آزاد است-یعنی تنها و مهجور و از همه طرف در معرض تهدید است.
فروم با مراجعه به قرن نوزدهم اظهار عقیده میکند که تکامل بیشتر سرمایهداری تنها برای تشدید “تناقض دیالکتیکی“ بین اتکای به نفس، قدرت، سلطه بر طبیعت، استقلال و آزادی رشد یابنده از یک سو و مهجور ماندن، رقابت، دشمنی و ناایمنی از سوی دیگر به کار رفت. وی میگوید:”در سرمایهداری، فعالیت اقتصادی، موفقیت، نفع مادی به خودی خود هدف میشوند. سرنوشت انسان این شد که به رشد نظام اقتصادی کمک کند، سرمایه گرد آورد، اما نه به منظور شادمانی یا رستگاری خویش بلکه به خودی خود به عنوان یک هدف”. انسان یک چرخ دنده در ماشین عظیم شد- اگر سرمایه داشت چرخ دندهای مهم و اگر نداشت چرخ دندهای بیاهمیت- اما همیشه چرخ دنده ای در خدمت هدفی بیرون از خویش نه برای خویش.
اریک فروم بیش از همه بر واقعیت بیگانگی تاکید می ورزد و می گوید:”هگل و مارکس بنیانی برای فهم مساله بیگانگی گذاشتند، به خصوص برداشت مارکس از پرستش کالاها و بیگانگی کار قابل ذکر است”مراد فروم از بیگانگی، غربت انسان از ابزارها و از مواد خام طبیعت؛ از همنوعان خود و بالاخره از خویشتن است.
“نه تنها روابط اقتصادی، بلکه روابط شخصی نیز بین انسانها این خصلت بیگانگی را دارند.این روابط به جای روابط بین انسانها خصلت روابط بین چیزها را به خود می گیرند.ولی شاید مهمترین و ویرانسازترین نمونه این روح ابزار گرایی و بیگانگی، رابطه فرد با خویشتن است..یعنی بیگانه گشتن انسان با خویشتن.انسان تنها کالاها را نمی فروشد، وی خود را می فروشد و خود را چون کالایی احساس می کند.
“آزادی مثبت و آزادی منفی”
بیگانگی با تمام جنبه های مهجور بودنش- استقلال، برابری و آزادی فرد را باز هم افزایش داد.اما این آزادی منفی بود.آزادی از چیزها، دیگران و خویشتن بود و بنابراین تنها احساس ناایمنی،ناتوانی،تنهایی و نگرانی فرد را افزایش می داد.
در حالی که تاکید فروم بررشد آزادی منفی است، وی همچنین پیشرفتهایی را که در قرن نوزدهم توسط آزادی مثبت،آزادی هایی که حاصل گشت را نیز ذکر می کند-اینکه چگونه انسان سلطه بیشتری بر نیروهای طبیعی به دست آورد و شناخت منطقی خود را از جهان به میزان زیادی توسعه بخشید. به لحاظ روانشناختی، رشد آزادیِ مثبت احساس نیرومندی، روش مندی و خردمندی را توسعه بخشید. وی می گوید این احساسها تا اندازه ای اثر روانشناختی آزادی منفی، یعنی“ ناایمنی ونگرانی“را خنثی می کنند.
فروم عقیده دارد که در قرن نوزدهم توازنی بین رشد آزادی منفی و مثبت وجود داشت ولی از ظهور“مرحله انحصاری سرمایه داری “در آستانه ورود به قرن بیستم به بعد این توازن به هم خورد و آزادی منفی، آزادی مثبت را پشت سر گذاشت.
در سرمایه داری انحصاری، تمرکز سرمایه امکانات مربوط به کامیابی، ابتکار، شجاعت وهوش فردی را محدود کرده و به جای آن “احساس ناتوانی و درماندگی و ناکافی یا بی کفایت بودن“را جانشین کرده است.
اثر روانشناختی این امر بر او افزایش در احساس ناایمنی، ناتوانی، نومیدی و نگرانی است.ثمرات واقعی سرمایه داری به نظر فروم،کاملا منفی هستند:آزادی منفی یا آزادی از؛سیماهای اجتماعی عینی منفی یا شرّ همگانی؛ و احساسهای ذهنی منفی یا رنج روانشناختی درونی. در مقابل این واقعیت منفی وی به قوه مثبت دستاوردهای بار آور سرمایه داری نوین اشاره می کند.سرمایه داری از طریق افزایشهای عظیم در وسایل تولید، چه در صنعت و چه در کشاورزی، سلطه زیادی بر طبیعت به دست آورده است و بدان وسیله شرایط را برای گذار به آزادی مثبت آفریده است.اگر جامعه چنان سازمان می یافت که تولید می توانست بیشتر به نفع و برای تکامل فرد تطبیق یابد تا سودآوری و تراکم سرمایه، در آنصورت انسان می توانست بر احساس مهجور بودن و درماندگی اش غلبه کند و قوه خود را برای عشق به بلوغ رسیده و کار خلاق به فعالیت برساند.
فروم عقیده دارد که “آزادی مثبت و منفی برگردانهای روانشناختی جنبه های مثبت و منفی سرمایه داری هستند”.سیماهای منفی سرمایه داری-بهره کشی، جنگ، بحران، بیکاری، بیگانگی، جانشین شدن روابط کالایی به جای روابط انسانی و مانند آنها-انسان را از همه تعلیقات آزاد می کنند و از این رو او را تنها و مرعوب می سازند.سیماهای مثبت سرمایه داری-تولید،تکنولوژی و علم-شرایط و امیدهایی را برای زندگانی بهتر و انسانی تر در جامعه ای بهتر و انسانی تر فراهم می آوردند. بنابراین،این وضع تناقضی است که فروم در جامعه سرمایه داری می بیند.
فروم سیماهای منفی سرمایهداری را همراه با نتایج روانشناختی آنها به خدمت میگیرد تا محتوای روانکاوی را اصلاح کند در همین زمان وی ویژگیهای مثبت سرمایهداری را به عنوان مبنایی مورد استفاده قرار میدهد تا دورنمای جامعه خردمندانهای موسوم به سوسیالیسم را که آزادی منفی را با آزادی مثبت جانشین میکند و بدان وسیله علل ذهنی و عینی “نوروز همگانی” را از میان میبرد ترسیم کند.” گام اول در اصلاح روانکاوی از طریق شناختن علتهای جامعه شناختی و روانشناختی انگیزش اجباری ناخودآگاه است.
“اصلاح فروم بر انگیزش اجباری ناخودآگاه“
انسان توسط نیروهای ناخودآگاهی که عمیقاً در دستگاه روانی خود اوجایگزین شدهاند هدایت میشود که توسط انگیزشهای اجباری به حرکت یا احساس وا داشته میشود،که بنابراین انگیزش بیش از آنکه واکنشی باشد؛ اجباری است.
فروم مکانیزمهای درون روانی انگیزش اجباری را ناشی از محرکها و تابوهای درهم یافتهای که به طور زیست شناختی از انسان اولیه به ارث رسیده اند میداند، وی منشا آنها را اثرات ضربه روانشناختی مفاسد جامعه سرمایهداری میداند. نکته اساسی این است که منشأ آنها هرچه باشد شرطی که بدون آن روانکاوی نمیتواند وجود داشته باشد انگیزش اجباری “ناخودآگاه همگانی“ است.اصلاح روانکاوی توسط فروم بر محور اثبات انگیزش اجباریِ ناخودآگاهِ همگانی بر اثر ضربه ای سرمایهداری به خصوص سرمایه داری انحصاری بر فردی که در آن زندگی میکند میگردد. درماندگی و حقارت، سترونی و نگرانی که بر روی هم تجربه ضربه همگانی را تشکیل میدهند می باشد. فرد نمیداند کیست یا چیست یا چرا هست.
فروم نسب نامه اگزیستانسیالیستها، کی یر که گور، نیچه،کافکا و ژولین گرین را در تایید نظرگاه خود ذکر میکند. همه “فرد درماندهای را که شکهایش از هم دریده اند و آزردهاند و احساس تنهایی و حقارت بر او مستولی است” تصویر میکنند.
وی دقیقاً همچون دیگران میشود، به نحوی که از دیگران غیر قابل تشخیص است. در انبوه مردمان مستهلک میشود و چیزی میشود که آنها از او توقع دارند. فروم این مکانیزم را به رنگ آمیزی دفاعی که از برخی حیوانات به خود میگیرند تشبیه میکند.
افراد در نظام سرمایه داری خود واقعیاشان را واپس زده اند و با خودی که از طریق همنوایی ماشین وار پذیرفته، یکی شده اند. آنها اندیشهها، احساسها و رفتار دروغینشان را به جای احساسات و رفتار خود میگیرند – تفکر،احساس و عمل دروغین به طور ناخودآگاه به جای همتاهای حقیقیشان نشسته اند.تنها راه برای کشف اندیشهها، افعال و احساسهای واقعی و خودراستین به نظرفروم، به کار بردن تکنیکهای روانکاوانه تاویل رویا، تداعی آزاد و تحلیل پدیدههای انتقال است.
1403-07-24
رامین قلی وند

