پدیدارشناسیِ هیپنوتیزم (جستاری درباره احساس امنیّت و آرامش)

پدیدارشناسیِ هیپنوتیزم

زمانی که فرد یا (سوژه) در وضعیت هیپنوتیزم به گذشته و تا رحِمِ مادر بازگردانده می‌شود، اغلب هیچ تصویر مشخصی در آنجا برایش وجود ندارد؛ نه چهره‌ای، نه مکانی و نه روایتی آگاهانه. اما چیزی عمیق‌تر آنجا بازیابی و ادراک می شود:  «پدیدارشناسیِ یک احساسِ ناب از امنیّت». اکثر سوژه ها از وجود یک احساسِ امنیت فوق العاده زیبا سخن می گویند. اگر این اتفاق درست باشد باید پرسید: “چگونه ذهن نمی تواند تصویر و چیزی را به یاد آورد اما بدن می تواند احساسی از امنیت، آرامش، احاطه‌شدن، گرما و خلا را دوباره از طریق خلسه بازیابی کند” . این همان نقطه‌ای است که پدیدارشناسیِ هیپنوتیزم می‌تواند معنای آن را روشن کند.یعنی “بدنِ آگاه” تقدم دارد به “ذهن آگاهی”.
شاید آگاهی، پیش از آنکه بازنمایی ذهنی انسان باشد، «در زیستِ خودِ بدن و گوشتِ انسان» نهفته است. ما ابتدا جهان را” حس” می‌کنیم، لمس می‌کنیم، در آن غوطه‌ور می‌شویم و تنها بعداً آن را با قوه ی “فاهمه” و “عقلانیت” ادغام می‌کنیم. چرا که قوه فاهمه و عقل همیشه از فیلتر احساس گذار می کند و بالا می آید. بنابراین، اولین تجربه های آرام بخشِ آغوش مادر یا پیش تر از آن تجربه‌ی امنِ رحِم مادر را نباید همچون یک خاطره‌ ای تصویری و زبانی فهمید، زیرا در آن مرحله برای سوژه هنوز معنای بازنمایانه و دال محور شکل نگرفته است. آنچه وجود دارد، نوعی «بودنِ وجودِ احساسی» است؛ نوعی هم‌ آغوشی اولیه میان بدن و جهانی که تنها احساس در آن کار می کند.

در وضعیت هیپنوتیک، هنگامی که سوژه می‌گوید «چیزی نمی‌بینم، اما احساس امنیت دارم – یا اضطرابی وجود دارد»، این جمله از منظر پدیدارشناسی هیپنوتیزم بسیار بنیادین است. زیرا نشان می‌دهد که احساس، پیش از زبان و حتی پیش از تصویر وجود دارد، و درمان و ترمیم روانی یک ترمیمِ احساسی است. امنیت در رحم مادر یک ایده یا قضاوت ذهنی نیست؛ بلکه کیفیتی از شروعِ یک بودن و وجود داشتن است. بدن، پیش از آنکه جهان را بشناسد، وارد دال های زبانی شود؛ آن را به صورت یک میدان عاطفیِ پُراحساس تجربه می‌کند. رحِمِ مادر، در این معنا؛ نه یک مکان در معنای توپولوژیک و بیرونی، بلکه نخستین افقِ زیسته‌ی سوژه است؛ به قول برگسون زمانِ درونی و زمانِ زیسته مانند زمان بیرونی کار نمی کند، اینجا نیز مکانِ جنین کاملا یک تجربه ی درون محور است، و از درونی ترین وضعیت؛ یک بیرون گشوده می شود. جایی که هنوز تمایز روشنی میان «من» و «جهان» شکل نگرفته است. وضعیتی که در آن، بدن و محیط هنوز از هم جدا نشده‌اند. تجربه‌ی جنینی دقیقاً به این وضعیت نزدیک است. جنین جهان را نمی‌بیند، بلکه در آن غوطه‌ور است. امنیتِ رحِم، امنیتی مفهومی نیست؛ امنیتی لمسی و حسّیک است: ضربان قلب مادر، گرمای مایع، تعلیق وزن، و جریان یکنواخت حیات. بنابراین آنچه در هیپنوتیزم بازمی‌گردد، تنها «تصویرِ گذشته» نیست، بلکه «ساختار احساسیِ یک نوع بودن و یک نوع حضور» است.از این منظر، هیپنوتیزم صرفاً بازی با حافظه نیست، بلکه دسترسی موقتی به لایه‌ای پیشازبانی از تجربه نیز هست؛ لایه‌ای که در آن، احساس هنوز به زبان تبدیل نشده است. پدیدارشناسیِ هیپنوتیزم به ما نشان می‌دهد که این احساسات نه توهم اند و نه صرفاً خیال پردازیِ روانی، بلکه شیوه‌هایی واقعی از پدیدارشدن جهان برای بدن هستند. سوژه در این وضعیت، گذشته را به صورت روایت به یاد نمی‌آورد، بلکه آن را دوباره «زندگی» می‌کند، و این بار تنها از طریق هیپنوتیزم کورسوترین و دورترین احساسات را دوباره در بدنِ زیسته و ذخیره شده ی خود بالا می آورد.در اینجا، احساس امنیّت را می‌توان نخستین نسبتِ وجودی انسان با جهان دانست؛ نسبتی که پیش از هر شناخت، اخلاق، یا زبان شکل گرفته است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از اضطراب‌های بعدی انسان، تلاشی ناآگاهانه برای بازگشت به همان وحدت آغازین باشند-وحدتی به سوی بازگشت به رحمِ مادر؛ بازگشت به وضعیتی که در آن، هنوز فاصله‌ای میان بدنِ درونی و جهانِ بیرونی وجود نداشت.

۲.تنها در هیپنوتیزم است که می توان به پشتِ دال ها، سرک کشید، در روانکاوی، خاطره از مسیر دال ها (significant) می‌گذرد – یعنی از طریق زبان بازسازی می‌شود. اگر دالی نباشد، عملاً به خاطره دسترسی نداریم. اما در هیپنوتیزم به لایه‌ای از حافظه ی بدنی دست می یابیم که پیشادالی (pre-significant) هست. این همان لایه‌ی بدن‌مند و پیشاتاملی است. حافظه تنها ذهنی نیست، تقدم بر حافظه‌ی بدن (corporeal memory) هست که همیشه در صحنه حضور دارد. بدن چیزهایی را ثبت و جذب می‌کند که هیچ‌وقت تبدیل به جمله نمی شوند. شاید تروماها و میکروتروماها در اینجا نیز حادث می شوند و حافظه ی بدنیِ جنین یا نوزاد آن را در بدن خود جذب می کند.

مثلاً نوزاد نمی‌تواند بگوید «از مادرم آرامش می‌گیرم» – اما بدنش و ضربان قلبش احساس آرامش را در اکنون تجربه می کند ، عضلاتش شل می‌شوند – و برعکس در مورد اضطراب نیز چنین است. این حافظه بدنی، “پیشاکلامی” است، بعد از آن دال ها جایگزینی برای همان احساسات می شوند. چرا که احساسِ انسان نمی تواند به مفاهیم فلسفیِ عمیق یا انتزاعی وارد شود و تنها می تواند مفاهیم را به کلمات و نام ها ارتباط دهد – احساس، ممکن است مفاهیم پیچیده را به مفاهیم سطحی و ناخوداگاه به تداعی های سطحی و ساده از طریق مجاورت به شباهت های ظاهری تقلیل دهد. مثلا ما دالِ  «شهود» را در سطح مفهومی داریم اما این مفهوم می تواند به ادراکِ یک شخص درآید و برای دیگری تنها در سطحِ مفهوم باقی بماند، برای یکی توهم باشد برای دیگری حقیقت، اما این مفهوم در هر صورت وجود دارد. حال ما از طریق هیپنوتیزم می توانیم مفهوم آرامش، امنیت، یگانگی و غیره را برای مراجع به  «ادراک» در بیاوریم؛ یعنی آن مفهوم به احساس آرامش، امنیت، یگانگی مراجع درآید تا ادراکش کند.

روانکاوی روی حافظه روایی-زبانی (narrative memory) کار می‌کند، حافظه‌ای که از طریق” دال‌های زبانی” بازسازی می‌شوند – بیمارِ فروید بر روی کاناپه دراز می‌کشد و با تداعی آزاد خاطرات اش را مرور و  یا بازروایت می کند – چیزی به یاد می آورد که قابل گفتن و تامل باشد — چون خود فرآیند درمان، زبان بنیاد هست. حتی دال های گسسته در نهایت به همدیگر زنجیر می شوند و گنجینه دالها عمیق ترین تحلیل ناخوداگاه را آشکار می کند. بنابراین فروید می‌گفت جایی که زبان نیست، حتما مقاومت یا سرکوبی وجود دارد و باید از طریق تداعی به آن دست یافت.

هیپنوتیزم بر روی حافظه ادراکی-بدنی کار می کند (perceptive-corporeal memory) .حافظه‌ای که در “بدنِ زیسته” ثبت شده است، نه در کلمات –  آنالیزند ممکن است هیچ کلمه‌ای برایش پیدا نکند، اما بدن حس آرامش را نزد مادر و یا اضطراب جدایی را «به یاد آورد». در اینجا مستقیماً به لایه ای از پیشازبانی و پیشاتاملی می شود رفت – در هیپنوتیزم، چیزی بیشتر از آنکه «بازگو» شود، «باز-تجربه» می‌شود. اگر اولی حافظه ی تأملی را به جریان می اندازد، دومی حافظه ی پیشاتأملی را موجب می شود. در هیپنوتیزم به حافظه‌ای دست پیدا می‌کنیم که دالی ندارد — فقط «اثر» در بدن برجای مانده است.

۳.ما گذشته را چیزی بصورت جداگانه نداریم که آن را روی حال بگذاریم، بلکه آگاهی ما از چیزها ابتدا آمیخته با حافظه است. گذشته در بدن ما حمل می شود، دیگر نگاه دوگانه انگارانه دکارتی در روانکاوی، یعنی جدایی(ذهن/بدن) کنار گذاشته می شود. علوم روانشناسی از آن جهت که به (تروما، زبان، تجربه های عاطفی، خوداگاهی، دال ها، احساس، روابط) می پردازد؛ انضمامی و از آن جهت که با (گوشت، اندام، سلول و بافت) سر و کار دارد فیزیولوژیک و انتزاعی است.دو علم مقابل هم نیستند.بدن همزمان سوژه و ابژه تجربه است، یعنی بدن تنها یک ابزار دریافت حسی نیست و موضوع تروما نیز هیچ وقت نمی تواند از بدنِ انضمامی و انتزاعی جدا باشد. بدن هم حسی است هم معنایی. اما در هیپنوتیزم، سوژه به سطحی از تجربه برمی‌گردد که هنوز «من»  به صورت زبانی شکل نگرفته و بدنِ زیسته در حال تجربه است.
بنابراین گذشته نه صرفا یک تصویر بازآمده یا تجربه ای تداعی شده، بلکه ابزاری در دست آگاهی فعلی است. یعنی گذشته چیزی نیست که منفعلانه به ذهن برگردد بلکه آگاهی اکنون گذشته را به شکل فعال و معنادار بصورت “امر واقع” استفاده می کند. اما برعکسِ موضوع نیز وجود دارد یعنی احساسِ محض پیش از آنکه ذهن آن را به چیزی تبدیل و یا برچسبی  بدهد (مثل ترس، تروما، لذت، اضطراب، آرامش) در سطح رخ دادن حضور دارد و ذهن هنوز آن را مقوّم نکرده است، یعنی تجربه را بصورت مفهوم و شناخت درنیاورده است، حال ذهنِ مقوّم با هیپنوتیزم می تواند به گذشته برگردد و مفهوم آن احساس محض که امر واقع است را بازیابی کند، با معنا یافتن امر واقع و بازگرداندن آن به امر نمادین می تواند درمان اتفاق بیافتد – بنابراین احساس محض و تروماهای آن در سطح امر واقع رخ می دهند، چیزی که هنوز به امر نمادین  درنیامده و در زبان جای نگرفته است؛ ذهنِ مقوّم (سوژه در زبان) بعدها می کوشد این احساس را معنا کند و آن را از حیطه امر واقع آزاد کند.

۱۴۰۵-۰۳-۱۴
رامین قلی وند

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا